دوستان یوسف

   گفته اند مردی دعوی دوستی یوسف کرد، آنگه که در زندان بود. یوسف گفت: ای جوانمرد! دوستی من، تو را چه بکار است؟از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود بلا بینی!

   پدر من یعقوب مرا دوست داشت، بینایی وی در سر آن شد و مرا در چاه افگند. زلیخا دعوی دوستی من کرد به ملامت مصریان مبتلا گشت و من در زندان دیرسال بماندم.

(گزیده کشف الاسرار، انتخاب و توضیح دکتر ریاحی، ص۷۷)

گفتگوی امام صادق و ابوحنیفه

   نقل است که صادق (علیه السّلام)از ابوحنیفه پرسید که: عاقل کیست؟

گفت: آنکه تمییز کند میان خیر و شرّ.

صادق گفت: بهایم نیز تمییز توانند کرد میان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند.

ابوحنیفه گفت: نزدیک تو کیست؟

گفت: آنکه تمییز کند میان دو خیر و دو شرّ، تا از دو خیر، خیر الخیرین اختیار کند و از دو شرّ، خير الشّرّين برگزیند.

*    *    *

 و گفت: هر آن معصیت، بنده را به حق نزدیک گرداند که اوّل آن ترس بوَد و آخر آن عذر.

و گفت: هر که مجاهده کند به نفس، برای نفس به کرامات برسد و هر که مجاهده کند با نفس برای خداوند، برسد به خداوند.

(تذکرة الاولیاء، ذکر ابن محمّد، جعقر الصّادق ـ علیه السّلام ـ)

خطّ آغاز یک عارف بزرگ

   ابتدای حال ابوحَفص حدّاد آن بود که بر کنیزکی عاشق شد، چنان که قرار نداشت. او را گفتند که " در شارستان[۱] نشابور جهودی جادوست. تدبیر کار تو او کند. "ابوحفص پیش او رفت و حال بگفت. او گفت: "تو را چهل روز نماز نباید کرد و هيچ طاعت و عمل نیکو نباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند و نیّت نیکو نباید کرد تا من حیلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم."

   بوحفص چهل روز چنان کرد. بعد از آن، جهود آن طلسم بکرد، و مراد حاصل نشد. جهود گفت: "بی شک از تو خیری در وجود آمده است. و گرنه مرا یقین است که این مقصود حاصل شدی."

   بوحفص گفت: "من هیچ چیزی نکردم الا در راه که می آمدم، سنگی از راه به پای باز کناره افکندم تا کسی بر او نیفتد."

   جهود گفت: "میازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضایع کنی و او از کرم، اين مقدار رنج تو ضایع نکرد." آتشی از این سخن در دل ابوحفص پدید آمد و چندان قوّت کرد که بوحفص به دست جهود توبه کرد.

( تذکرة الاولیاء،  باب "و ذکر دیگران")

۱. شهرستان

محمّد، انسان بی مانند

   با تسليت دوباره بمناسبت رحلت جانکاه رحمة للعالمين، حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله عليه و آله) و نواده همانندش الامام حسن بن علی (عليه السلام)، مطلبی در منزلت حضرت ختمی مرتبت، رسول اکرم (صلی الله عليه و آله)از کتاب تمهيدات عين القضات همدانی گزيده شده است که به آستان آن حضرت که تا < قاب قوسين اَو اَدنی> پر کشيد، پيشکش میشود:

   < خَلق از محمّد، صورتی و تنی و شخصی ديدند؛ و بشر و بشريّتی به بينندگان می نمودند که "قُل اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثلَکُم يوحی اِلَیَّ[۱]" تا ايشان درين مقام گفتند که "وَ قالوا ما لِهذَا الرَّسولِ يَأکُلُ الطَّعامَ وَ يَمشی فِی الاَسواقِ[۲]". امّا او را با اهل بصيرت و حقيقت نمودند تا به جان و دل، حقيقت او بديدند. بعضی گفتند: "اللهم اجعلنا من اُمة محمد"؛ بعضی گفتند: "اللهم لاتُحرِّمنا من صُحبةِ محمّد" و قومی گفتند: "اللهم الرّزقنا شفاعة محمد". اگر در اين حالت و درين مقام ولايت، او را بشر خوانند و يا وی را بشر دانند، کافر شوند. برخوان: "فَقالوا أَ بَشَرٌ يَهدونَنا فَکَفَروا[۳]">.

( تمهيدات عين القضات، تمهيد اوّل، بند۳)

پی نوشت:
۱.(ای پيامبر) به مردم بگو که من انسانی همانند شما هستم جز آنکه مرا وحی میرسد. (سوره فصّلت، آيه۶)
 
۲. و باز کافران گفتند: چرا اين رسول، غذا ميخورد و در (کوچه) و بازار راه میرود. (سوره فرقان، آيه۷)
 
۳. گفتند: آيا بشری (همانند ما) میتواند هدايتمان کند و کافر شدند.(سوره تغابن، آيه۶)

 

راهزن و آية الکرسی

   آورده اند که راهزنی وقتی در راهی حزمه ای ببرد که در آن حزمه(پشتواره، کوله) مال فراوان بود، و در ضمن آن رُقعه ايي ديد بر آن آية الکرسی نبشته. آن حزمه به خداوند خويش بازرسانيد.

   ياران وی گفتند: چرا رد کردی؟ در حالی که می دانی مال فراوان در آن بود.

   گفت: صاحب آن حزمه از علما شنيده که هرچه آية الکرسی به صحبت (و همراه) آن بوَد، دزد نبرَد. به اين اعتقاد آن نبشته در ميان حزمه نهاد، اکنون اگر من ببرم؛ اعتقاد وی به علما بد شود، و دين وی به خلل آيد و من که آمده ام به آن آمده ام که راه دنيا زنم نه راه دين!

(داستانهای تفسير کشف الاسرار، گردآورنده سيدمهدی شمس الدين، ص۱۱۳) 

قدر ایاز و بذل محمود

   محمود در سرای ایاز شد؛ آن مال و نعمت و زر و سيم و جواهر و ديباهای رنگارنگ ديد. از آن خلعتها که محمود او را داده و بخشيده، و به گوشه ايي نگاه کرد، قبايکی دید کهنه و پاره پاره بر هم بسته؛ از ميخی درآويخته.

محمود گفت: این یکی چیست؟

ایاز جواب داد که: این منم بدین بیچارگی و بدین خواری؛ و آن همه جمال و آرايش و آن عزّ و ناز همه تویی. درین نگرم عجز خود بینم، قدر خود بدانم؛ در آن نگرم تو را بينم و از تو دانم؛ بنازم و سربيفرازم.

(تفسير کشف الاسرار و عدة الابرار، ج۳)

يوسف آنست که خود را نکند گم هرچند

ساحت روی زمين، پر ز خريدار شود!

                     (صائب تبريزی)

تنها برای پاره ای حلوا ...

   [ابومحمّد جُرَيری[۱]] گفت: روزی نماز پسين[۲]، درويشی پای برهنه، موی باليده از در خانقاه درآمده، و طهارت کرد، و دو رکعت نماز بگزارد، و سر به گريبان فرو برد؛ و آن شب خليفه، اصحابنا را به دعوت خوانده بود. من پيش او رفتم و گفتم: "موافقت درويشان می کنی به دعوت؟" سر برآورد و گفت: مرا امشب سر خليفه نيست، مرا عصيده ای[۳] می بايد. اگر فرمايي، نيک؛ و الّا تو دانی.

   اين بگفت و سر به گريبان فرو برد. من گفتم: "مگر اين نومسلمانی است که موافقت درويشان نمی کند، و نيز آرزويي میطلبد." التفات نکردم و به دعوت رفتيم و سماع کرديم. چون بازآمديم، آن درويش همچنان سر فرو برده بود. برفتيم و بخفتيم. رسول (عليه السّلام) را به خواب ديدم که می آمد با دو پير، و خَلقی بسيار بر اثر او[۴].

   پرسيدم که: "آن دو پير کيستند؟" گفتند: "ابراهيم خليل و موسی کليم و صد و اند هزار نبی." من پيش رفتم و سلام کردم، و روی از من بگردانيد.

گفتم: "يا رسول الله! چه کردم که روی مبارک از من میگردانی؟"

گفت:"دوستی از دوستان ما، عصيده ايي از تو درخواست کرد، تو بخيلی کردی، و به وی ندادی."

   در حال از خواب درآمدم و گريان شدم. آواز در خانقاه به گوش من آمد، نگاه کردم، درويش بود که بيرون می رفت. در عقب او برفتم. گفتم: "ای عزيز! توقف کن! که آن آرزوی تو بيارم." روی باز پس کرد، بخنديد و گفت: " هر که از تو آرزويي طلبد، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را به شفاعت بايد آورد تا تو آن آروی وی برسانی." اين بگفت و برفت و ناپديد شد. بيش او را نديدم.

(تذکرة الاولياء، ذکر ابومحمد جُرَيری) 


پی نوشت:

۱. فقيه و صوفي مشهور سده سوم و اوايل سده چهارم قمری

۲. نمازعصر

۳. حلوا

۴. بدنبال او

راز دو سجده نماز

   آدم ـ صلوات الله عليه ـ در آن حال که به زلّت مبتلا شد، بسيار بگريست و به آخر، سجده توبت بياورد. در آن سجده، توبت وی به محلّ قبول افتاد. جبرئيل آمد و آدم را خبر کرد که: توبت تو مقبول شد. آدم از آن سجده سر برداشت و اين بشارت از جبرئيل بشنيد، به شکر اين بشارت که يافت ديگر باره به سجده شتافت، سجده ديگر بياورد. اوّل سجده عذر بود، دوم سجده شکر بود. تعليم است مر بندگان را که در نماز دو سجده آريد؛ يکی عذر زلّتها خواستن، ديگر شکر نعمتها کردن.

(تفسير کشف الاسرار، ج۸)

پانوشت: درباره عذر زلّتها و شکر نعمتها می توانيد حکايت  فقيه بارکش را در بخش عرفان اسلامی مطالعه کنيد.

 فقيه بارکش

   بکر بن عبدالله المُزَنّی[۱] گفت:  حمّالی را ديدم باری گران بر پشت گرفته، و می رفت و همه راه می گفت:

ـ: الحمدالله، استغفرالله.

من او را گفتم: يا هذا! تو چيزی ديگر ندانی جز اين دو کلمه؟!

گفت: دانم، و قرآن نيز دانم.

گفتم: چرا جز اين دو کلمه نگويي؟

گفت: برای آن که از دو حالت خالی نيستم؛ هر وقتی نعمتی از خدای تعالی بر من فرود آيد و گناهی از من به آسمان می شود. شکر آن نعمت را کلمه الحمد می گويم، و جبران گناه را، استغفار می کنم، تا مگر خدای تعالی رحمت کند.

گفتم: سبحان الله! اين حمّال فقيه تر از من است!

( روض الجِنان و روح الجَنان ، ج ۱)

پانوشت:

۱. از علمای دينی، درگذشته بسال ۱۰۸ ق.

فتوای دل

   مصطفی (عليه السّلام) گفت که "اِستَفتِ قَلبَکَ وَ اِن اَفتاکَ المُفتون". گفت: هرچه پيش آيد، بايد که مُحِل و مُفتی آن، صدق دل باشد. اگر دل فتوی دهد، امر خدا باشد می کن؛ و اگر فتوی ندهد، ترک کن... .

   کارهای ما دشوار بدانست  که  مفتی  ما نفس امّاره است که "اِنَّ النَّفس لَاَمّارةٌ بِالسّوءِ". هر کرا مفتی، دلست او متقی و سعيد است؛ و هر کرا مفتی نفس است او خاسر و شقی است؛ و اگر شخصی اين اهليّت و استعداد ندارد که بواسطه دل خود بداند، دل کسی ديگر بجويد و بپرسد که اين اهليت يافته باشد. "فَاسألوا اَهلَ الذّکر اِن کُنتُم لاتَعلمون" تا دل غيری آينه تو باشد.

(تمهيدات عين القضات همدانی، تمهيد اوّل)

 شيخ مصلح الدّين سعدی:

دل آينه صورت غيبست وليکن

شرطست که بر آينه زنگار نباشد

(غزل ۲۰۲)