[ابومحمّد جُرَيری[۱]] گفت: روزی نماز پسين[۲]، درويشی پای برهنه، موی باليده از در خانقاه درآمده، و طهارت کرد، و دو رکعت نماز بگزارد، و سر به گريبان فرو برد؛ و آن شب خليفه، اصحابنا را به دعوت خوانده بود. من پيش او رفتم و گفتم: "موافقت درويشان می کنی به دعوت؟" سر برآورد و گفت: مرا امشب سر خليفه نيست، مرا عصيده ای[۳] می بايد. اگر فرمايي، نيک؛ و الّا تو دانی.
اين بگفت و سر به گريبان فرو برد. من گفتم: "مگر اين نومسلمانی است که موافقت درويشان نمی کند، و نيز آرزويي میطلبد." التفات نکردم و به دعوت رفتيم و سماع کرديم. چون بازآمديم، آن درويش همچنان سر فرو برده بود. برفتيم و بخفتيم. رسول (عليه السّلام) را به خواب ديدم که می آمد با دو پير، و خَلقی بسيار بر اثر او[۴].
پرسيدم که: "آن دو پير کيستند؟" گفتند: "ابراهيم خليل و موسی کليم و صد و اند هزار نبی." من پيش رفتم و سلام کردم، و روی از من بگردانيد.
گفتم: "يا رسول الله! چه کردم که روی مبارک از من میگردانی؟"
گفت:"دوستی از دوستان ما، عصيده ايي از تو درخواست کرد، تو بخيلی کردی، و به وی ندادی."
در حال از خواب درآمدم و گريان شدم. آواز در خانقاه به گوش من آمد، نگاه کردم، درويش بود که بيرون می رفت. در عقب او برفتم. گفتم: "ای عزيز! توقف کن! که آن آرزوی تو بيارم." روی باز پس کرد، بخنديد و گفت: " هر که از تو آرزويي طلبد، صد و بيست و چهار هزار پيغمبر را به شفاعت بايد آورد تا تو آن آروی وی برسانی." اين بگفت و برفت و ناپديد شد. بيش او را نديدم.
(تذکرة الاولياء، ذکر ابومحمد جُرَيری)
پی نوشت:
۱. فقيه و صوفي مشهور سده سوم و اوايل سده چهارم قمری
۲. نمازعصر
۳. حلوا
۴. بدنبال او