پدر قناعت پیشه !

   یکی از بزرگان گفت: در کوفه کودکی را دیدم که در زیر دریچه ای[۱] ایستاده بود و نانی در دست گرفته و پاره پاره از آن نان باز می کند و بدان دریچه اشارت می کرد و میخورد، و من از آن متعجّب شدم. ناگاه پدر آن کودک برسید و گفت: اینجا چه می کنی؟

گفت: می نماید که درین خانه زیره بایی[۲] نیکو پخته اند و بوی زعفران خوش می آید؛ اکنون من نان خویش به بوی زیره با می خورم.

پدر چون این بشنید سیلی محکم بر گردن آن کودک زد و گفت: ای حرام زاده! هم اکنون نان بی نانخورش نمی توانی خورد! و طبیعت خود را بدین عادت کنی و من طاقت موونت[۳] تو ندارم.

راوی می گوید: من از این حال متعجب شدم و بدانستم که از او منحوس تر در عالم بخیلی نتواند بود.

( آثار آل قلم، ص ۹۹، به نقل از جوامع الحکایات)



۱. پنجره

۲. آش زیره 

۳. هزینه، خرج 

بهلول و تخت هارون

رفت يک روزی مگر بهلول مست

در بر هارون و بر تختش نشست

خيل او چندان زدندش چوب و سنگ

کز تن او خون روان شد بی درنگ

چون بخورد آن چوب، بگشاد او زبان

گفت هارون را که ای شاه جهان

يک زمان کاین جایگه بنشسته ام

از قفا خوردن ببین چون خسته ام

تو که اینجا کرده ای عمری نشست

بس که يک يک بند خواهندت شکست

يک نفس را من بخوردم آن خویش

وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

(مصیبت نامه عطّار)

اسکندر و شاهزاده ایرانی

 چو دارا به آن رأی و فرهنگ خویش

شد آزرده تیغ سرهنگ خویش

از آن زخم در خاک و خون اوفتاد

ز مُلک سلامت برون اوفتاد

پس پرده بودش یکی طُرفه دخت

ز پاکیزگی، میوه تازه پخت

وصیّت چنان کرد کآن دُرّ پاک

ز فرّ سکندر شود تابناک

نگردد جز او هیچکس جفت او

گشاینده دُرج[۱] ناسفت او

سکندر چو کرد آن وصیت قبول

ولی از قبول وصیت ملول

بدو گفت کس: کاین ملامت ز چیست؟

ازو بهترت در جهان، جفت کیست؟

بگفتا: ازآن باشد اندیشه ام

که بر پا زند عشق او تیشه ام

نیارم[۲] ز کس کردن آنرا نهان

بگویند فرزانگان جهان:

( سکندر ز دارا جهان را گرفت

ولی دخترش از وی آنرا گرفت ) 



پانوشت:
۱. جعبه کوچکی که جواهر و زيورآلات را در آن میگذارند. در شعر استعاره است.
 
۲. نیارم: نتوانم

خطّ آغاز یک عارف بزرگ

   ابتدای حال ابوحَفص حدّاد آن بود که بر کنیزکی عاشق شد، چنان که قرار نداشت. او را گفتند که " در شارستان[۱] نشابور جهودی جادوست. تدبیر کار تو او کند. "ابوحفص پیش او رفت و حال بگفت. او گفت: "تو را چهل روز نماز نباید کرد و هيچ طاعت و عمل نیکو نباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند و نیّت نیکو نباید کرد تا من حیلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم."

   بوحفص چهل روز چنان کرد. بعد از آن، جهود آن طلسم بکرد، و مراد حاصل نشد. جهود گفت: "بی شک از تو خیری در وجود آمده است. و گرنه مرا یقین است که این مقصود حاصل شدی."

   بوحفص گفت: "من هیچ چیزی نکردم الا در راه که می آمدم، سنگی از راه به پای باز کناره افکندم تا کسی بر او نیفتد."

   جهود گفت: "میازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضایع کنی و او از کرم، اين مقدار رنج تو ضایع نکرد." آتشی از این سخن در دل ابوحفص پدید آمد و چندان قوّت کرد که بوحفص به دست جهود توبه کرد.

( تذکرة الاولیاء،  باب "و ذکر دیگران")

۱. شهرستان

کبوتر و جوجه هایش

   کبوتر را گفتند: چونست که تو دو بچه بیش نیاوری؟ چون مرغ خانگی بر بیشتر ز آن قدرت نداری؟

   گفت: بچه کبوتر غذا از حوصله پدر و مادر بخورد و چوزه(جوجه) مرغ خانگی از هر مزبله بر راه گذر. و از یک حوصله غذای دو بچه بیش نتوان داد و از نیم مزبله در روزی بر هزار چوزه توان گشاد.

 (بهارستان جامی/ روضه هشتم)

حکايتهای ازوپ/۲

خر بارکش و مجسمه خدايان

   مردی بر پشت خرش مجسمه ای گذاشت تا آن را به يکی از معابد شهر ببرد. در ميان راه، هر که آن مجسمه را می ديد به حساب اينکه تمثالی از خدايان است، دست روی سينه می گذاشت و تعظيم میکرد. خر، فکر کرد مردم به او تعظيم می کنند و حسابی مغرور شد و بادی به غبغب انداخت و با خود گفت که بهتر است با دو سه تا لگد پراندن، خود را از شرّ اين بار سنگين خلاص کند و محترمانه تر حرکت کند. با لگد اوّل، صاحب خر که ماجرا را فهميده بود، چوبش را کشيد و حسابی از خجالت خر درآمد و فرياد زد: "ای خر بی شعور، فکر کرده ای کار به جايي کشيده که مردم به خر هم احترام بگذارند؟" 

(حکايتهای ازوپ، ترجمه همايون پاشا صفوی، ص ۱۳۹)

 

رقص ماهيها

 ماهيگيری که در نواختن نی مهارت داشت، تور ماهيگيری و نی اش را برداشت و به کنار دريا رفت و همان جا نشست و نی زد تا ماهيها خودشان از آب بیرون بيايند.

 مدتی گذشت و هيچ ماهی ای از آب بیرون نيامد. عاقبت مرد ماهيگير خسته شد و تورش را به دريا انداخت و بيرون کيد و چند ماهی درشت به تور انداخت که وقتی از آب بيرون آمدند، بالا و پايين می پريدند. ماهيگير بالای سر آنها رفت و گفت: "ای احمقها! آن وقت که نی میزدم هيچ کدامتان به من محل نگذاشتيد و حالا که نی نمی زنم، آمده ايد و برايم می رقصيد؟"

(همان، ص ۱۵۰)

دوستان عزيز برای مطالعه حکايتهای ديگری از ازوپ حتما کليک کنند: http://walljournal.blogfa.com/cat-2.aspx

 

قورباغه حسود

 گاو ميشی ز تشنگی بی تاب / شد لب چشمه تا بنوشد آب

غوگکی[۱]زشت روی و بداندام / کاندران چشمه جسته بود مُقام[۲]

ديد چون يال و بُرز آن حيوان / ز حسد شد به خويشتن پيچان

خواست خود را چو گاو ميش کند / يعنی از آنچه هست بيش کند

باد کرد و فزود باد و دَمش / تا به حدّی که پاره شد شکمش

شکمش پاره گشت و بيش نشد / از حسد مُرد و گاو ميش نشد

از تکبّر هر آن که باد کند / در هلاک خود اجتهاد کند

زانکه بر کبر هر چه افزاید / بيشتر زآنچه هست ننمايد

وان که دارد ز خويشتن هنری / نيست در وی ز کبريا اثری

چون خم باده پر ز گوهر هوش / ليک بر لب نهاده مهر و خموش

(استاد احمد بهمنيار کرمانی)

۱. قورباغه

۲. سُکنا

 

اين چنين شيری خدا خود نافريد!

   در ابيات زير مولانا جلال الدّين محمد به بازگويي حکايت قزوينی ای میپردازد که برای کبودی زدن (خالکوبی) نزد دلّاکی رفت امّا وقتی سوزش سوزن دلّاک را چشيد پا پس کشيد.مردی که در حکايت، قزوينی خوانده شده است در واقع نماينده تمام کسانی است که می پندارند بدون تحمّل مشقّات فراوان میتوان به اميال و آرزوها دست يافت. اين حکايت تحت عنوان <کبودی زدن قزوينی بر شانه گاه ...> از دفتر اوّل مثنوی انتخاب شده که بسيار شيرين و آموزنده است:

 سوی دلّاکی بشد قزوينی ای

که کبودم زن بکن شيرينی ای

گفت چه صورت زنم ای پهلوان؟

گفت برزن صورت شير ژيان

گفت بر چه موضعت صورت زنم؟ 

گفت بر شانه زن آن رَقم صنم

چون که او سوزن فرو بردن گرفت 

درد آن در شانگه مسکن گرفت

پهلوان در ناله آمد کای سَنی[۱]

مر مرا کشتی چه صورت میزنی؟

گفت آخر شیر فرمودی مرا

گفت از چه اندام کردی ابتدا؟

گفت از دُمگاه آغازیده ام

گفت دُم بگذار ای دو ديده ام

شیر بی دُم باش  گو ای شيرساز

که دلم سستی گرفت از زخم گاز

جانب دیگر گرفت آن شخص زخم

بی محابا بی مواسا بی ز رحم

بانگ کرد او کاین چه اندام است از او؟

گفت این گوش است ای مرد نکو

گفت تا گوشش نباشد ای حکیم

گوش را بگذار و کوته کن گلیم

جانب دیگر خَلِش[۲] آغاز کرد

باز قزوینی فغان را ساز کرد

کاین سوم جانب چه اندام است تیز؟

گفت این است اِشکَم شیر ای عزیز

گفت تا اِشکَم نباشد شیر را

چه شکم باید نگار سیر را؟

خیره شد دلّاک و بس حیران بماند

تا به دیر انگشت در دندان بماند

بر زمین زد سوزن آن دم اوفتاد

گفت در عالم کسی را این فتاد؟

شیر بی دمّ و سر و اشکم که دید؟!

این چنین شیری خدا خود نافرید! 



۱. عالیمقام  و  بلند مرتبه

۲. فروکردن چيزی نوک تيز را گويند.

 

راهزن و آية الکرسی

   آورده اند که راهزنی وقتی در راهی حزمه ای ببرد که در آن حزمه(پشتواره، کوله) مال فراوان بود، و در ضمن آن رُقعه ايي ديد بر آن آية الکرسی نبشته. آن حزمه به خداوند خويش بازرسانيد.

   ياران وی گفتند: چرا رد کردی؟ در حالی که می دانی مال فراوان در آن بود.

   گفت: صاحب آن حزمه از علما شنيده که هرچه آية الکرسی به صحبت (و همراه) آن بوَد، دزد نبرَد. به اين اعتقاد آن نبشته در ميان حزمه نهاد، اکنون اگر من ببرم؛ اعتقاد وی به علما بد شود، و دين وی به خلل آيد و من که آمده ام به آن آمده ام که راه دنيا زنم نه راه دين!

(داستانهای تفسير کشف الاسرار، گردآورنده سيدمهدی شمس الدين، ص۱۱۳) 

خارکش عزّتمند

حکايت آن پير خارکش که از خواريش به عزّت رسيد، سبحة الابرار جامی

خارکش پيری با دلق درشت

بسته خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی بر می داشت

هر قدم دانه شکری می کاشت

کای فروزنده اين چرخ بلند

وی نوازنده دلهای نژند

کنم از جيب، نظر تا دامن

چه عزيزی که نکردی با من؟!

در دولت به رخم بگشادی

تاج عزّت به سرم بنهادی

حدّ من نيست ثنايت گفتن

گوهر شکر عطايت سُفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رَخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکر گذاريش به گوش

گفت: کای پير خِرِف گشته خموش!

خار بر پشت زنی زينسان گام

دولتت چيست؟ عزيزيت کدام؟

عمر در خارکشی باخته ای

عزّت از خواری نشناخته ای؟

پير گفتا: که چه عزّت زين به

که نِيَم بر در تو بالين نه

کای فلان چاشت بده يا شامم

نان و آبی خورم و آشامم

شکر گويم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اينهمه افتادگيم

عزّ آزادی و آزادگيم

 

حاجيان پياده و پياده شطرنج

   سالی نزاعی ميان پيادگان حجّاج افتاده بود و داعی (سعدی)در آن سفر هم پياده بود. انصاف در سر و روی هم افتاديم و داد فسوق و جدال بداديم.کجاوه نشينی را ديدم که که با عديل خويش می گفت: ياللعجب! پياده عاج چون عرصه شطرنج به سر میبَرَد، فرزين می شود؛ يعنی به از آن می شود که بود و پيادگان حاج، باديه به سر بردند و بتر شدند!

(گلستان، باب در تأثير تربيت)

 

حکايت شير دلباخته

   شيری دلباخته دختر دهقانی شده بود و می خواست با او ازدواج کند. مرد دهقان که نمی توانست چنين وصلتی را بپذيرد به سراغ شير رفت و گفت:

   <چه کسی بهتر از تو برای اينکه داماد من شود؛ اما مسئله اين است که دخترم از پنجه ها و دندانهای تو می ترسد. بايد اجازه دهی من ناخنهايت را از ته بگيرم و دندانهايت را بکشم تا دخترم از تو نترسد.>

   شير عاشق پذيرفت و دهقان پس از اينکه آن دو سلاح مرگبار شير را از او گرفت؛ با چوب و جارو او را از آن اطراف راند!

(حکايتهای ازوپ، نشر هرمس، ص ۱۴۴)

دو حکايت از جامی

   در ادبيات فارسی، عاشق، معشوق، و رقيب (يا بيگانه) سه ضلع يک مثلث بشمار می روند. عاشق بدنبال آنست که بی حضور رقيب و بيگانه ای، خلوتی با معشوق دست و پا کند اما چنين خلوتی غالباً دست نمی دهد. در دو حکايت زير از عبدالرحمان بن احمد جامی اين هر سه شخصيت با مايه طنز به نمايش درآمده اند که خواندن آن را به شما کاربر محترم توصيه می کنم.

ادامه نوشته

حکایتهای ازوپ

   بنا به گفته عدّه ای ازوپ برده ای در قرن ششم پيش از ميلاد، در يونان می زيسته است؛ عدّه ای نيز وجود چنين شخصی را باور ندارند. درباره حکايتهای ازوپ هم دو نظر مخالف وجود دارد.

   بعضی اين حکايتها را زاده تخيّل ازوپ دانسته و عدّه ای ديگر معتقدند اين حکايتها پيش از ازوپ هم نقل می شده است و ازوپ تنها آنها را گردآوری کرده است. حکايتهای ازوپ نمونه بهترين فابلهايي است که خواندنش تفکّر و تخيّل را در خواننده برمی انگيزد؛ در ادامه مطلب، دو حکايت از مجموعه حکايتهای ازوپ آمده است که خواندن آن را به شما توصيه می کنم.

کلاغ از خودراضی

   روزی ژوپيتر اعلام کرد که می خواهد زيباترين پرنده را شاه پرنده ها کند. به همین خاطر قرار شد پرنده ها به خدمت خدای خدايان برسند تا او زيباترين پرنده را برای پادشاهی برگزيند. پرنده ها به رودخانه رفتند و خود را شستند، پرهايشان را آرايش کردند و منقارها و نوکهايشان را برق انداختند و آماده شدند که به خدمت ژوپيتر برسند. کلاغی هم گوشه ای ايستاده بود و به آنها نگاه می کرد، زيرا می دانست با آن پر و بال و قيافه زشتش امکان برنده شدنش در اين مسابقه هيچ است.

   روز موعود، پرنده ها از مقابل تخت ژوپيتر رژه رفتند و ژوپيتر به آنها با دقت نگاه کرد. کلاغ پرهايي را که روی زمين می ريخت، بر می داشت و به خودش آويزان می کرد. سرانجام در آخر صف، کلاغ با آن همه پرهای زيبای پرنده های مختلف در مقابل تخت ژوپيتر ظاهر شد و نزديک بود ژوپيتر را با زيبايي اش فريب دهد و شاه بشود. ولی پرنده ها به سراغش آمدند و هرکدام پر خود را از روی تن او برداشتند تا او با لياقتهای خودش در اين مسابقه شرکت کند. ژوپيتر وقتی کلاغ را با همان قيافه هميشگی اش ديد به خنده افتاد و از انتخاب شاه پشيمان شد.

(صائب تبريزی:

از متاع عاريت بر خود دکانی چيده ام

وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا)

 

خر و بار سنگينش

   دستفروش دوره گردی خری داشت. روزی خرش را به بازار برد و مقدار زيادی نمک خريد و بار خرش کرد. بار برای خر بيچاره خيلی سنگين بود و آن زبان بسته نفسش درنمیآمد. وقت برگشت، به رودخانه کم عمقی رسيدند و بايد از ميان آن می گذشتند. در وسط رودخانه پای خر سُر خورد و در آب افتاد. بار خر خيس شد و مقدار زيادی از نمکها در آب حل شدند.

   وقتی خر از آب بيرون آمد، احساس کرد که بارش سبک شده و بردنش آن چنان زحمتی ندارد. مرد دوره گرد مجبور شد دوباره به شهر بازگردد و نمک بخرد. وقت بازگشت، خر به عمد خود را درون همان آب انداخت و بارش را دوباره سبک کرد. مرد دستفروش که متوجه حُقّه خرش شده بود، او را به شهر برگرداند و اين بار مقداری اسفنج خريد و بارش کرد. وقتی آنها به رودخانه رسيدند، خر به حساب اينکه بارش را سبک کند، دوباره خودش را در آب انداخت. ولی اين بار اسفنجها آب را به خود گرفتند و وقتی خر از آب بيرون آمد، ديد که بارش سنگين تر شده و کمرش دارد می شکند.

(عبدالرحمان جامی نيز نظير اين حکايت را در اورنگ هفتم از مثنوی هفت اورنگ، و تحت عنوان حکايت آن شتر که به مشورت روباه در آب خسبيد، آورده است.)

حکايتهای عبيد زاکانی

بينی بزرگ

   مردی بزرگ بينی، زنی را خواستگاری کرد و او را گفت: تو شرافت من ندانی که من مردی هستم خوش معاشرت و بر ناهنجاريها بردبار و شکيبا. زن گفت: در قدرت بردباری تو بر ناهنجاريها، مرا شکّی نباشد از آنکه چنين بينی عظيمی را چهل سال حمل کرده باشی!

کلّيات، ترجمه حکايات عربی

(پانوشت: جامی نيز اين حکايت  را در روضه ششم از بهارستان آورده است.)

 

سقّز

ظريفی گفت: وقتی کسی سقّز می خايد، معده می گويد: اين کيست که در کوبد و در خانه نيايد؟!

همان

 

نسب قاطر

قاطر را پرسيدند: پدرت کيست؟ گفت: مرا دائی اسب باشد!

همان

مأمون و پيامبر دروغين

   شخصی دعوی نبوت کرد، او را به پيش مأمون خليفه بردند. مأمون گفت: اين را از گرسنگی دماغ خشک شده است. مطبخی را بخواند؛ فرمود که اين مرد را در مطبخ ببر و جامه خوابی نرمش بساز و هر روز شربتهای معطّر و طعامهای خوش مي ده تا دماغش با قرار آيد. مردک مدّتی برای تنّعم در مطبخ بماند، دماغش باقرار آمد. روزی مأمون را از او ياد آمد، بفرمود تا او را حاضر کردند؛ پرسيد که همچنان جبرئيل پيش تو می آيد؟ گفت: آری!گفت: چه می گويد؟

گفت: می گويد که جائی نيک به دست تو افتاده، هرگز هيچ پيغمبری را اين نعمت و آسايش دست نداد، زينهار تا از اينجا بيرون نروی!!

کلّيات، منتخب حکايات فارسی