در ابيات زير مولانا جلال الدّين محمد به بازگويي حکايت قزوينی ای میپردازد که برای کبودی زدن (خالکوبی) نزد دلّاکی رفت امّا وقتی سوزش سوزن دلّاک را چشيد پا پس کشيد.مردی که در حکايت، قزوينی خوانده شده است در واقع نماينده تمام کسانی است که می پندارند بدون تحمّل مشقّات فراوان میتوان به اميال و آرزوها دست يافت. اين حکايت تحت عنوان <کبودی زدن قزوينی بر شانه گاه ...> از دفتر اوّل مثنوی انتخاب شده که بسيار شيرين و آموزنده است:
سوی دلّاکی بشد قزوينی ای
که کبودم زن بکن شيرينی ای
گفت چه صورت زنم ای پهلوان؟
گفت برزن صورت شير ژيان
گفت بر چه موضعت صورت زنم؟
گفت بر شانه زن آن رَقم صنم
چون که او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانگه مسکن گرفت
پهلوان در ناله آمد کای سَنی[۱]
مر مرا کشتی چه صورت میزنی؟
گفت آخر شیر فرمودی مرا
گفت از چه اندام کردی ابتدا؟
گفت از دُمگاه آغازیده ام
گفت دُم بگذار ای دو ديده ام
شیر بی دُم باش گو ای شيرساز
که دلم سستی گرفت از زخم گاز
جانب دیگر گرفت آن شخص زخم
بی محابا بی مواسا بی ز رحم
بانگ کرد او کاین چه اندام است از او؟
گفت این گوش است ای مرد نکو
گفت تا گوشش نباشد ای حکیم
گوش را بگذار و کوته کن گلیم
جانب دیگر خَلِش[۲] آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد
کاین سوم جانب چه اندام است تیز؟
گفت این است اِشکَم شیر ای عزیز
گفت تا اِشکَم نباشد شیر را
چه شکم باید نگار سیر را؟
خیره شد دلّاک و بس حیران بماند
تا به دیر انگشت در دندان بماند
بر زمین زد سوزن آن دم اوفتاد
گفت در عالم کسی را این فتاد؟
شیر بی دمّ و سر و اشکم که دید؟!
این چنین شیری خدا خود نافرید!
۱. عالیمقام و بلند مرتبه
۲. فروکردن چيزی نوک تيز را گويند.