حکايت آن پير خارکش که از خواريش به عزّت رسيد، سبحة الابرار جامی

خارکش پيری با دلق درشت

بسته خار همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی بر می داشت

هر قدم دانه شکری می کاشت

کای فروزنده اين چرخ بلند

وی نوازنده دلهای نژند

کنم از جيب، نظر تا دامن

چه عزيزی که نکردی با من؟!

در دولت به رخم بگشادی

تاج عزّت به سرم بنهادی

حدّ من نيست ثنايت گفتن

گوهر شکر عطايت سُفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رَخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکر گذاريش به گوش

گفت: کای پير خِرِف گشته خموش!

خار بر پشت زنی زينسان گام

دولتت چيست؟ عزيزيت کدام؟

عمر در خارکشی باخته ای

عزّت از خواری نشناخته ای؟

پير گفتا: که چه عزّت زين به

که نِيَم بر در تو بالين نه

کای فلان چاشت بده يا شامم

نان و آبی خورم و آشامم

شکر گويم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اينهمه افتادگيم

عزّ آزادی و آزادگيم