هفت سین نماد ...

   در فرهنگهای مختلف به سنّت ها و آئین هایی برمیخوریم که اگر معنای نمادین آنها قلمداد نشود، چه بسا این سنّتهای دیرپا را بی معنا و خرافه بپنداریم. از جمله این سنّتها، چیدن سفره هفت سین می باشد که در این نوشتار به معنای نمادین هر هفت سین این سفره خواهیم پرداخت.

۱. سیب: نماد صحّت و سلامت

۲. سنجد: نماد خردگرایی

۳. سمنو: نماد مبارزه با نابسامانیها

۴. سیر: نماد احترام به حقوق دیگری

۵. سبزه: نماد خوش خُلقی و ایثار

۶. سرکه: نماد پذیرش ناملایمات

۷. سماق: نماد صبر و امّید

 

رودکی و توصیف طبیعت

   استاد شفیعی کدکنی در کتاب نفیس <صور خیال در شعر فارسی> می نویسد:

   < شعر فارسی را در فاصله سه قرن نخستین یعنی تا پایان قرن پنجم هجری باید شعر طبعت خواند؛ زیرا با اینکه طبیعت همیشه از عناصر اولیه شعر در هر زمان و مکانی است... شعر فارسی در این دوره بخصوص از نطر توجه به طبیعت، سرشارترین دوره شعر در ادب فارسی است. چرا که شعر فارسی در این دوره، آفاقی و برون گراست.>

   بمنظور بازگویی جلوه های طبعت در شعر فارسی اینک به سراغ پدر شعر فارسی رودکی سمرقندی می رویم؛ همو که اگرچه نابینا بود اما براستی راهنمای بینایان در وصف طبیعت میبود. در ادامه دو چارپاره از این شاعر تردست ارائه میشود که شاعر کوشیده است پس از توصیف رفتاری حیوانات، آموزه هایي اخلاقی را به مخاطب تذکر دهد.

 مار را چندان که بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله، طبع مار دارد بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

 *  *  *

چون بچه کبوتر منقار سخت کرد

هموار کرد پر و بیوگند[۱] موی زرد

کابوک[۲] را نخواهد، شاخ آرزو کند

وز ساخ سوی بام شود باز گرد گرد



۱. بیوگند: بیفکند
 
۲. کابوک: آشیان و لانه مرغ

 

وصف بهار از زبان بهار

   میرزا ابوالحسن خان فروغی برادر کوچکتر محمدعلی فروغی، مجله ای را منتشر میکرد بنام فروغ تربیت. در یکی از شماره های این مجله، شعری از ملک الشعرای بهار در وصف فصل بهار بچاپ رسید که هنرمندانه <فروغ تربیت> را در صنعت ایهام بکار گرفته بود. هم اکنون این سروده زیبا به خوانندگان محترم Wall Journal اهدا میشود:

به باغ در، به مه دی خمیده خاربُنی

به چشمم آمد گفتم در این چه خاصیت است؟

نه تیر قامت او را ز غنچه پیکان است

نه صدر حشمت او را ز برگ حاشیت است

بسان تیغی کان را نه قبضه و نه نیام

بسان شعری کان را نه وزن و قافیت است

هوای او به دل اندر، غم آورد گوئی

ز طبع خسته يکی پرملال مرثیت است

به نوبهاران زان پس بدیدمش خوش و خوب

چه توبه ای خوش کاندر قفای معصیت است

شکفته سرخ گلی بر فراز آن گفتی

فراز قصر سعادت درفش عافیت است

شگفتم آمد زان حال و فکرتم جنبید

بلی، شگفتی آغاز فکر و تذکیت است

نگاه کردم هر سو و راز آن جستم

که آن چه خاصیتی بود و این چه کیفیت است؟

بساط خاک نبگشود راز من آری

بسیط خاک چراگاه راز و تعمیت[۱]است

بر آسمان نگرستم وز آفتاب بلند

سوال کردم گفت این فروغ تربیت است

 



۱.تعمیه: تعمیت: پوشیده داشتن معنا

 

جمالزاده همانند ولتر

   در نوشتار زیر سیّد محمدعلی جمالزاده (۱۳۷۶-۱۲۷۰)داستان پرداز شیرین سخن معاصر به بازگويي خاطره ایی از روزگار نوجوانی و تحصیل در مدرسه مسیحیان بیروت میپردازد. گفتنی است پس از مدتی تحصیل در مدرسه دارالفنون، سيّد جمال الدین واعظ پدر جمالزاده وی را برای تحصیل به بیروت می فرستد و این خاطره از روزی شکل میگیرد که از دانش آموزان خواسته شده بود با نوشتن انشايي بنویسند در آینده دوست دارند مانند چه کسی شوند.

   <در خاطر دارم روزی موضوع تکلیف انشاءاین بود که: دلتان میخواهد مثل کی شويد؟ چون کشیش های لازاریست خود را فرزندان مقدس ونسان دو پول فرانسوی که موسس طریقه های خیرات و مبرّات مشهور است میدانند، بسیاری از شاگردها جواب دادند: دلمان میخواهد مثل او باشیم. تنها من فضول جواب دادم دلم میخواهد مثل ولتر باشم و چون ولتر در نزد کشیش ها و اصحاب مذهب کاتولیکی سخت منفور و مبغوض است این جواب من موجب سرزنش ها و توبیخ های رسمی و غیررسمی بسیار گردید و حتی تهدید کردند که از مدرسه اخراجم سازند.

   خودم هم ولتر را خیلی کم می شناختم ولی در خاطر داشتم وقتی در ایران بودم يکی از روزنامه های کثیرالانتشار پاریس گویا ماتن، مقاله ای در باب پدرم انتشار داده بود و عکس او را چاپ کرده بود و او را ولتر ایران خوانده بود. و از همان وقت اسم ولتر به گوشم رسید.> (خاطرات جمالزاده، نشر سخن، چاپ اول، صص ۳۱ و ۳۲)

   سيدجمال الدین واعظ پدر مرحوم جمالزاده از سخنوران تردستی بود که در جنبش مشروطه نقشی بسزا داشت؛ از همینروی مقاله مذکور، ايشان را با ولتر طنزنویس فرانسوی قرن هجدهم مقایسه کرده است. 

 

شوفر به چه معناست؟

   با وجود موفقیت موتورهای انفجاری و پيشرفت روزافزون آنها، هنوز رقیبان دیگر اعم از بخار يا غيربخار میدان را خالی نکرده بودند. رقابت مابین این وسایل، خیلی شدیدتر و وحشتناک تر از آن بود که امروزه میتوانیم به تصوّر درآوريم!

   ایجاد حرکت بوسیله بخار سوابق ممتد داشت و از تجارب سالیان دراز برخوردار بود و مخترعین صاحب ارزش، بسیار در این زمینه کوشش میکردند. از جمله این مخترعان میتوان لئون سرپوله (۱۸۵۸ـ۱۹۰۷)را نام برد. این شخص که فرزند آهنگری بود ديگ گرمی اختراع کرد که کوره آن با نفت گرم میشد و آب آن که از داخل لوله های باریک عبور مینمودند بلافاصله تبدیل به بخار میشد.

   کلمه شوفر ( chauffeur ) به مفهوم گرم کننده بر روی راننده اتومبیل باقی ماند و بعدها نیز همه اخلاف وی به همین نام موسوم شدند.

(تاریخ صنایع و اختراعات، فصل نهم، ص ۵۷۴)

 

عقل کُل!

امانوئل کانت:

   هرکس بهره خود را از عقل چنان تمام میداند که مردمانی که در هرچیز ديگر بسیار دیر پسندند، از عقل بیش از آنکه دارند آرزو نمیکنند!

(سیر حکمت در اروپا، فصل نهم، بخش اول)

ملاقات با اینشتین!

   پیش از این و در <نامه سرگشاده به اینشتین> به نسبت میان آلبرت اینشتین و دولتهای امریکا و رژيم اشغالگر قدس پرداخته شد. دینو بوتزاتی داستان نویس ایتالیايي که پیشتر به معرّفی وی و داستانش تحت عنوان <مردی که میخواست معالجه شود> پرداختیم؛ در داستانی دیگر بنام <ملاقات بااینشتین> به افسانه دیدار این فیزیکدان برجسته و ابلیس می پردازد! ابلیس این داستان با تمام آن پلیدیها و پلشتی هایش درباره آلبرت اینشیتین گزافه نمی گوید و ضمن اقرار به بی گناهی اینشتین،  سوء استفاده قدرتمداران از نظریه های وی را بازگو میکند.

   داستان <ملاقات با اینشتین> از آنجايي آغاز میشود که آلبرت اینشتین مشغول مطالعه نظریه اش پیرامون انحنای فضا میباشد. در همین ایام وی در گوشه ای از خیابان به شخصی برمیخورد که خود را <فرشته مرگ> معرّفی میکند و درصدد است اینشیتن را بمیراند. اینشتین به اصرار و پافشاری از فرشته مرگ میخواهد که او را مهلت دهد تا کار نیمه تمامش را پایان دهد. پس از ماهها وقتیکه اینشتین بررسی لازم را درباره نظریه اش به انجام میرساند؛ فرشته مرگ دیگر بار بر او ظاهر میشود و اینبار هویت راستینش را آشکار میکند. او کسی نبوده است جز ابلیس!

   <ابلیس: مهم این بود که تو کارتو تموم کنی. فقط همین. و موفق شدم. خدا میدونه اگه اون ترسو به جونت نمی انداختم، هنوز تا کی لِفتش میدادی.

   اینشتین: کار من چه اهمیتی برات داشت؟

   -: بَرِ من هیچی ... اما بَرِ رئیس های اون پايين، اهریمنهای کلّه گنده، خیلی. میگن که قبلاً کشفیات قبلیت خیلی به دردشون خورده.. تو تقصیری توش نداری؛ اما اینطوریه. استاد عزیز! خوشت بیاد يا نياد، جهنم خيلی ازش فایده برده. حالام روی چیزای تازه حساب می کنه.

   اينشتين خشمگین گفت: مزخرف میگی! از این بی ضررتر چی میخوای تو دنیا پیدا کنی؟ فرمولهای کوچیکین. کاملاً بغرنج، بی ضرر، بی غرض ...>

خوانندگان محترم میتوانید برای مطالعه این داستان به کتاب شصت داستان، ترجمه محسن ابراهیم و منتشر شده از سوی نشر مرکز مراجعه فرمائید.      

بالزاک با اسم مستعار

   در نخستین پست < نقد ادبی > به نویسنده خلّاق و فکور فرانسوی، اونوره دو بالزاک خواهیم پرداخت و رفتار آموزنده او را در انتشار نخستین داستانهایش خواهیم نگریست. اونوره نام بالزاک را شایسته رمانهای ماندگار می دانست و از کاربرد آن در پای داستانهای پاورقی اجتناب میکرد. او چنانچه پائین یکی از عکسهای ناپلئون نوشته بود، بدنبال آن بود کاری را که ناپلئون با شمیشرش از عهده آن برنیامد، او با قلم از پسش بربیاد که همانا تسخیر جهان می بود!

   "بالزاک ابتدا به عنوان يک مقاطعه کار (پیمانکار) ادبی در کارگاههای متعددی کار میکند که در آنها صنعتگران ادبی ماهر، به تولید آثار داستانی اشتغال دارند. در این مرحله او تمام معيارهايي را که باب ميل خوانندگان کم توقع است، رعایت میکند. او پيش از آنکه نام خود را پشت جلد <ياغيان> بگذارد، آثار متعددی را با اسامی مستعار به چاپ میرساند.

   در اين آثار گاه نشانه های نويدبخش آینده به چشم میخورد و اگر کسی امروزه آنها را میخواند، به خاطر آن است که نویسنده شان در حد يک تولیدکننده رمان باقی نماند. در حقیقت، بالزاک که امضای شخصی خود را برای دوران شکوفايي نبوغ خويش حفظ کرده است، در اوايل نويسندگی ... تسلیم هيچ وسوسه ای نمیشود. در اين دوره بالزاک به آهنگساز جوانی شباهت دارد که در آينده سمفونی هايي تصنيف خواهد کرد ولی فعلا برای تأمين پول تو جیبی، سرود و آهنگ رقص میسازد."

خواننده محترم میتوانید تصویر آبرنگی زیبایی از بالزاک، در بخش عکاسخانه مشاهده کنید.

( آلبر بگن، ماهنامه ادبستان، شماره هفدهم)

 

دُنی ديدرو، نویسنده شکّاک

   فرانسيس بيکن شناخت يقينی را در گرو چهار شرط میداند که دوّمين آنها عينيّت گرايي و پرهيز از تسرّی حالات ذهنی، عرف اجتماعی و تجربه پيشينيان در نتايج تفکر میباشد. جوئل شارون جامعه شناس برجسته معاصر مینويسد:

   "زمانی که با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد برخورد میکنيم، ممکن است  تحت  تأثير قرار  گيريم  که  عقايد  و  انديشه هايمان را تغيير دهيم اما معمولاً مسئوليت اثبات ادعا با انديشه های جديد است نه عقايد قديمی.[۱]"

   دُنی ديدرو در سه کتاب <انديشه های فلسفی>، <گلگشت مرد شکاک>،و <نامه درباره نابينايان> درباره باورها و معتقدات مرسوم زمانه اش به شک انديشی می پردازد:

   "در آثار متقدم او بر شکاکيت تأکيد بيشتری شده است. شکاکيت در اين مقام به معنای آن نيست که نخواهند به هيچ چيز اعتقاد داشته باشند؛ اين آن چيزی است که ديدرو  پورهون گرايي می نامد و چنين اظهار نظر  میکند که: ناباوری گاه عيب  و  نقص احمقان است ... در عوض، شکاک فيلسوفی است که درباره هر آنچه به آن اعتقاد دارد  شک  کرده است  و  به چيزهايي اعتقاد دارد  که  استفاده بجااز عقل  و حواس درست بودن آنها  را  به  وی ثابت کرده است.> اين در قياس با شک روش مندانه دکارت[۲] صورت معتدل از شک است، شکی که در راه جستجوی حقيقت گاهی ضروری است.[۳]"

   اگرچه ديدرو مانند پيشگامان شک انديشی پورهون و سکستوس امپيريکوس و پيرو متأخر ايندو مونتنی، لاادری نبود و تعقل را در شناخت يقينی معتبر می دانست اما برخلاف تعريفش از شکاک، تعقل را بجا بکار نمی گرفت و گاه به معتقدات فراسوی خرد به سختی می تاخت.

   انديشه های فلسفی نوشته ديدرو در سال ۱۷۴۶ منتشر شد و جنجال شهرت آفرينی برای نويسنده بدنبال داشت. مجلس شورای فرانسه که عالی ترين دادگاه اداری نيز میبود، حکم سوزاندن اين کتاب را که به ترويج خداپرستی طبيعی[۴] بجای آموزه های کليسا می پرداخت، صادر کرد. حکم مجلس نه تنها انتشار کتاب را متوقف ساخت بلکه بر شمارگان آن افزود!

   جنجالی که اين کتاب برانگيخت باعث شد نام نويسنده بر سر زبانها بيفتد و کتاب هم به زبانهای آلمانی و ايتاليايي ترجمه شود. انديشه های فلسفی ابتدا بدون نام نويسنده منتشر شد. عده اي بنا به فحوای کتاب آنرا به لامتری[۵] نسبت میدادند و عده اي بنا به نثر ممتازش نوشته ولتر می خواندند. پس از آنکه شايع شد دنی ديدرو  اين کتاب را نوشته است وی به شهرت  فراگيری  رسيد. اين  کتاب  در  بازداشت  ديدرو در زندان ونسان بی تأثير نبود. 



پانوشت:
۱. ده پرسش از ديدگاه جامعه شناسی، ص ۲۸.
 
۲. رنه دکارت ( Rene Descartes: ۱۵۹۶_۱۶۵۰) معتقد بود که آموخته های آدمی <گذشته از رياضيات هيچيک يقينی و مبرهن نيست بلکه تخمينی و احتمالی است و اعتقاد به آنها مبنی بر حسن ظن و اعتماد به ديگران و پيشينيان است> سير حکمت در اروپا، ص ۱۴۱. پس <شک را راه وصول به يقين قرار داد و از اين رو آن را شک دستوری [روش مندانه] يعنی مصلحتی خوانده است و گاهی هم شک افراطی می گويد تا آشکار باشد که عمداً شک را به درجه افراط و مبالغه رسانيده است.> همان، ص ۱۵۴.

۳. ديدرو، صص ۵۴ و ۵۵.

۴. دنی ديدرو بهنگام نگارش اين کتاب، خداپرستی طبيعی را باور داشت اما در نامه درباره نابينايان آن را بی اعتبار شمرد. < خداپرستی طبيعی [deism] اصطلاحی است که برای تفکر دينی خردگرايان سده هيجدهم به کار می رفت. اينها میپنداشتند در جهانی که قانونهای طبيعی کشف شده از سوی کپلر، گاليله و نيوتون بر آن حکومت می کند، نياز چندانی به مداخله خاص خداوند نيست.

   خداپرستان طبيعی، ملحد نبودند. اينها به خدا عقيده داشتند، اما باور نداشتند که خدا همواره در کار جهان مداخله کند. به مجموعه ای  کلّی از تفکر دينی که به وسيله آفرينشگر القا شده بود، معنقد بودند. اين مجموعه، قاعده های معمول اخلاق عملی را در برمی گرفت.> (تاريخ تمدن لوکاس، ج۲، ص ۱۰۰۸).

۵. Lamettrie

<ژولين اوفره دو لامتری (۱۷۰۹_۱۷۵۱) فيلسوف و طبيب فرانسوی که او را بخاطر عقايدش در اصالت ماده و اصالت لذت "آريستيپوس فلسفه مادی نو" ميخوانند. گفتاری درباره خوشبختی (۱۷۴۸)، فلسفه اپيکور (۱۷۵۰)، فن لذت بردن (۱۷۵۱) در اين کتابها تأکيد شده است که هدف و غايت زندگی در برخورداری از لذايذ جسمانی است، و مناقشات دينی و کلامی نتيجه ای ندارد و تنها راه خوشبختی در جهان، الحاد و انکار خداست.> دايرة المعارف بزرگ فارسی، ج۲، بخش اوّل، لامتری.

ادب غذا خوردن

خواجه نصیر الدین طوسی:

    پیش خود چنان دارد که اگر کسی خواهد که بقيّت طعام او تناول کند، از آن متنفر نشود؛ و چیزی از دهان و لقمه در کاسه و بر نان نیفگند.

(اخلاق ناصری)

فوق العاده !!

دوست عزیز!

از بخش عکاسخانه هم دیدن کنید. در اين بخش عکسهايي از مشاهیر نویسنده و دانشمند خواهید ديد که تنها در موزه ها يافت میشود!

بهلول و تخت هارون

رفت يک روزی مگر بهلول مست

در بر هارون و بر تختش نشست

خيل او چندان زدندش چوب و سنگ

کز تن او خون روان شد بی درنگ

چون بخورد آن چوب، بگشاد او زبان

گفت هارون را که ای شاه جهان

يک زمان کاین جایگه بنشسته ام

از قفا خوردن ببین چون خسته ام

تو که اینجا کرده ای عمری نشست

بس که يک يک بند خواهندت شکست

يک نفس را من بخوردم آن خویش

وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

(مصیبت نامه عطّار)