برای چه زنده باشم؟
<بيست و سه قصه> از مجموعه داستانهای تولستوی در کتابی بهمين نام و به ترجمه همايون صنعتی زاده گردآمده است. اين کتاب توسط نشر قطره بچاپ رسيده و مشتمل بر داستانهايي معنوی از نويسنده عزلت نشين روس می باشد.
يکی از داستانهای اين کتاب با نام <هرجا عشق هست، خدا هم هست>، سرگذشت اندوهبار کفشدوز شهرنشينی بنام مارتين آوديچ می باشد. اين داستان چنين آغاز می شود:
<کفشدوزی به نام مارتين آوديچ در شهری می زيست. در زيرزمينی اتاق کوچکی داشت. پنجره اتاق رو به خيابان باز میشد. از آن پنجره فقط پای عابرين ديده می شد. مارتين مردم را با کفش هايشان می شناخت.>
مارتين آوديچ، همسر و چند فرزندش را در شيرخوارگی از دست داده است، و تنها غمگسار او پسر کوچکی بنام کاپيتون است و که برای وی بجا مانده است. پس از مدتی کاپيتون نيز دچار بيماری شده، تبش بالا می گيرد و می ميرد.
با مرگ کاپيتون، بی تابی ها آوديچ بالا می گيرد و از خدا گله می کند، رفتن به کليسا را ترک گفته و هر آينه مرگ خود را از خدا آرزومند است.
روزی از روزها يکی از دوستان روستايي آوديچ به شهر، نزد وی می آيد و با شنيدن شکوه های آوديچ اينچنين به نصيحت او می پردازد.
ـ: امّا نوميدی و سير شدن تو از زندگی نتيجه طبيعی اين واقعيت است که تو تنها برای سعادت و خوشبختی خودت زنده هستی.
آوديچ: پس می خواستی برای چه زنده باشم؟
روستايي: برای خدا؛ خدا بود که تو را حيات بخشيد و بايد برای او زندگی کنی. هر وقت آموختی برای خدا زنده باشی، ديگر غم و اندوه نخواهی داشت و سبکبال روزگار خواهی گذراند.
آوديچ با خودش بسيار کلنجار می رود و عاقبت نصيحتهای مرد روستايي کارگر می شود و انگيزه های مذهبی دوباره در آوديچ به هيجان می آيد. مارتين آوديچ ديگرگون می شود و لئو تولستوی اين دگرگونی را هنرمندانه ترسيم می کند. داستان کوتاه <هرجا عشق هست، خدا هم هست> با تاثيرگذاری بسياری به پايان می رسد؛ مطمئن باشيد خواندن آن می تواند خاطره ايي تاثيرگذار را برای شما بجای گذارد.
مجموعه ایی از مقالات منتشرشده مولّف جوان، جواد برخوردار بهمراه گزیده ایی از افکار و روزنوشتهای وی