مردی که می خواست معالجه شود، داستان کوتاهی نوشته دينو بوتزاتی، نويسنده ايتاليايي می باشد (۱۹۰۶ـ۱۹۷۲). اين داستان سرگذشت شواليه زيبايي است بنام مزريدون که دچار جذام شده، تمام لذّتهای اشرافی را وامی نهد و در قلعه ايي قرنطينه می شود. جذاميان ديگر خود را باخته اند و هيچ اميدی به بهبودی ندارند اما مزريدون از صميم دل به مناجات می پردازد مگر شفا يابد و به شهر، ميان آن همه لذتهای فريبنده بازگردد.

   پس از رياضتهای توانفرسا، عاقبت شواليه سلامت خود را بازمی يابد و آماده می شود که از قلعه بسوی شهر بگريزد اما وقتی از بالای کوهی که قلعه بر فراز آن قرار داشت، شهر را می نگرد؛ سيمای زننده ای می بيند. در اين هنگام، جاکومو ريش سفيد جذاميان به وی می گويد: < خوب شدی امّا ديگه اون آدم سابق نيستی. روز به روز در حالی که رحمت خدا وجود تو رو در بر می گرفت، بدون اينکه بفهمی، علايق زندگی رو از دست میدادی. تو خوب شدی امّا چيزهايي که به خاطرشون آرزو میکردی خوب بشی،از تو جدا می شدند و به هيچ و پوچ تبديل می شدند! من اينو می دونستم. فکر می کردی تو هستی که پيروز می شی امّا خدا بود که بر تو پيروز شد؛ بنابراين برای هميشه آرزوهاتو از دست دادی. ثروتمند هستی امّا حالا ديگه برات ارزش نداره. جوانی امّا زن برات بی اهميته. شهر به نظرت يک زباله دانی مياد.  

   تو بالأخره از آن ما هستی مزريدون! تنها شادی ای که برات مونده، موندن در اينجا، بين ما جذامی هاست تا مايه تسلّامون باشی. يالّا نگهبان، دروازه رو ببند. ما برگرمی گرديم تو.>

 

 حافظ شيرازی:

ننگرد ديگر به سرو اندر چمن

هر که ديد آن سرو سيم اندام را

 

پی نوشت:

   خوانندگان محترم می توانند برگزيده ايي از داستانهای کوتاه از جمله داستان مردی که می خواست معالجه شود، را در کتاب شصت داستان، ترجمه محسن ابراهيم و چاپ نشر مرکز، مطالعه کنند.